● حاجيه تقي زاده فانيد -
تفسیر انگلیسی- ابن کثیر
17) Allah likened the hypocrites when they bought deviation with guidance, thus acquiring utter blindness, to the example of a person who started a fire. When the fire was lit, and illumnitated the surrounding area, the person benefited from it and felt safe. Then the fire was suddenly extinguished. Therefore, total darkness covered this person, and he became unable to see anything or find his way out of it. Further, this person could not hear or speak and became so blind that even if there were light, he would not be able to see. This is why he cannot return to the state that he was in before this happened to him. Such is the case with the hypocrites who preferred misguidance over guidance, deviation over righteousness. This parable indicates that the hypocrites first believed, then disbelieved, just as Allah stated in other parts of the Qur'an.
Allah's statement,
(Allah removed their light) means, Allah removed what benefits them, and this is the light, and He left them with what harms them, that is, the darkness and smoke. Allah said,
(And left them in darkness), that is their doubts, disbelief and hypocrisy.
[ نظرات / امتیازها ]
1)
: خدا قوت. عالی بود. ممنون
نظر شما ثبت شد و بعد از تائید داوران بر روی سایت قرار می گیرد.
18) ((So) they could not see) meaning, they are unable to find the correct path or find its direction. In addition, they are,
(deaf) and thus cannot hear the guidance,
(dumb) and cannot utter the words that might benefit them,
(Verily, it is not the eyes that grow blind, but it is the hearts which are in the breasts that grow blind) (22:46) and this why they cannot get back to the state of guidance that they were in, since they sold it for misguidance.
[ نظرات / امتیازها ]
نظری ثبت نشده است.
نظر شما ثبت شد و بعد از تائید داوران بر روی سایت قرار می گیرد.
19) This is another parable which Allah gave about the hypocrites who sometimes know the truth and doubt it at other times. When they suffer from doubt, confusion and disbelief, their hearts are,
(Like a Sayyib), meaning, "The rain", as Ibn Mas`ud, Ibn `Abbas, and several other Companions have confirmed as well as Abu Al-`Aliyah, Mujahid, Sa`id bin Jubayr, `Ata', Al-Hasan Al-Basri, Qatadah, `Atiyah Al-`Awfi, `Ata' Al-Khurasani, As-Suddi and Ar-Rabi` bin Anas. Ad-Dahhak said "It is the clouds." However, the most accepted opinion is that it means the rain that comes down during,
(darkness), meaning, here, the doubts, disbelief and hypocrisy.
(They swear by Allah that they are truly of you while they are not of you, but they are a people who are afraid. Should they find refuge, or caves, or a place of concealment, they would turn straightway thereto in a swift rush)
(The lightning), is in reference to the light of faith that is sometimes felt in the hearts of the hypocrites,
(They thrust their fingers in their ears to keep out the stunning thunderclap for fear of death. But Allah ever encompasses the disbelievers), meaning, their cautiousness does not benefit them because they are bound by Allah's all-encompassing will and decision. Similarly, Allah said,
(Has the story reached you of two hosts. Of Fir`awn (Pharaoh) and Thamud Nay! The disbelievers (persisted) in denying. And Allah encompasses them from behind!) (85:17-20).
[ نظرات / امتیازها ]
نظری ثبت نشده است.
نظر شما ثبت شد و بعد از تائید داوران بر روی سایت قرار می گیرد.
20) The lightning almost snatches away their sight) meaning, because the lightning is strong itself, and because their comprehension is weak and does not allow them to embrace the faith. Also, `Ali bin Abi Talhah reported that Ibn `Abbas commented on the Ayah,
(Whenever it flashes for them, they walk therein), "Whenever the hypocrites acquire a share in the victories of Islam, they are content with this share. Whenever Islam suffers a calamity, they are ready to revert to disbelief.''. Similarly, Allah said,
(Whenever it flashes for them, they walk therein, and when darkness covers them, they stand still), "They recognize the truth and speak about it. So their speech is upright, but when they revert to disbeleif, they again fall into confusion.'' This was also said by Abu Al-`Aliyah, Al-Hasan Al-Basri, Qatadah, Ar-Rabi` bin Anas and As-Suddi, who narrated it from the Companions, and it is the most obvious and most correct view, and Allah knows best.
And if Allah willed, He would have taken away their hearing and their sight. Certainly, Allah has power over all things). Muhammad bin Ishaq reported that Ibn `Abbas commented on Allah's statement,
(And if Allah willed, He would have taken away their hearing and their sight), "Because they abandoned the truth after they had knowledge in it.
[ نظرات / امتیازها ]
نظری ثبت نشده است.
نظر شما ثبت شد و بعد از تائید داوران بر روی سایت قرار می گیرد.
» تفسیر راهنما
18) 1 - منافق رها شده در ظلمت و گمراهى بسان شخص کر و لال و نابیناست.
ترکهم فى ظلمت لایبصرون. صم بکم عمى
صم، بکم و عمى به ترتیب: جمع أصم (کر)، أبکم (لال) و أعمى (کور) است. کلمات یاد شده خبر براى مبتداى محذوف، یعنى ضمیر «هم» است که به توصیف شدگان در آیه قبل (منافقان رها شده در ظلمت) بر مى گردد.
2 - منافقان، از حق شنوى، حق بینى و حق گویى ناتوان هستند.
صم بکم عمى
3 - منافقان، از درک و تشخیص معارف الهى و حقایق دینى ناتوانند.
صم بکم عمى
4 - عجز و ناتوانى از شنیدن، دیدن و گفتن حقایق، ظلمتهایى است که منافقان در آن گرفتارند.
ترکهم فى ظلمت لایبصرون. صم بکم عمى
آیه مورد بحث مى تواند تفسیرى براى کلمه «ظلمات» و جمله «لایبصرون» در آیه قبل باشد.
5 - منافقان رها شده در ظلمتِ گمراهیها، راه نجاتى ندارند و به ایمان راستین باز نخواهند گشت.
صم بکم عمى فهم لایرجعون
[ نظرات / امتیازها ]
نظری ثبت نشده است.
نظر شما ثبت شد و بعد از تائید داوران بر روی سایت قرار می گیرد.
19) 1 - قرآن و اسلام، مایه حیات و رشد انسانهایند.
أو کصیب
2 - قرآن براى منافقان بسان بارانى است همراه با رعد و برق در شبى تاریک و مخوف
أو کصیب من السماء فیه ظلمت و رعد و برق
3 - قرآن، براى اهل نفاق ظلمت زا، وحشت آفرین و احیاناً روشنى بخش (در بردارنده منافعى گذرا) است.
فیه ظلمت و رعد و برق
4 - منافقان، در جامعه قرآنى و در برابر اسلام، خود را در معرض زوال و نابودى مى بینند.
یجعلون أصبعهم فى ءاذانهم من الصوعق حذر الموت
5 - کافران از هر سو در حیطه قدرت و سلطنت خداوند هستند.
واللّه محیط بالکفرین
6 - منافقان در زمره کفرپیشگانند.
واللّه محیط بالکفرین
7 - شکست، ناکامى و زوال، فرجام منافقان
واللّه محیط بالکفرین
8 - منافقان در برابر آوازه قرآن و گسترش اسلام، چاره اى جز ناشنیده انگاشتن آن ندارند.
یجعلون أصبعهم فى ءاذانهم من الصوعق حذرالموت
[ نظرات / امتیازها ]
نظری ثبت نشده است.
نظر شما ثبت شد و بعد از تائید داوران بر روی سایت قرار می گیرد.
» تفسیر مجمع البیان
17) وصف منافقان و دورویانى که اظهار ایمان مى کنند امّا در درون بر کفر و شرک خویش پایبندند، درست وصف کسانى است که در شبى تیره و تار آتشى برافروخته اند، یا برآنند که از آتشى روشنى بخش نور گیرند، امّا به مجرّد اینکه آتش را روشن مى سازند و پیرامون خود را مى نگرند تا خود را از خطرها در امان نگه دارند، بناگاه آتش خاموش مى شود و آنان در آن تاریکى وحشتناک، هراسان و سرگردان مى مانند.
مفسّران صدر اسلام، این آیات را بدینصورت معنا کرده اند: هنگامى که منافقان اظهار ایمان مى کنند، از روشنى آن بهره ور مى شوند و در سایه اش، به عزّت و امنیت دست مى یابند، و در مقررّات تشکیل خانواده، ارث و امنیت در ابعاد گوناگون، همچنین در آزادى و دیگر حقوق اسلامى و انسانى، با مردم باایمان در یک ردیف قرار مى گیرند؛ امّا پس از مرگ، به همان تاریکى برخاسته از کفر و شرک که در درون هنوز به آن پایبندند، بازمى گردند و در عذابى سهمگین گرفتار مى آیند.
برخى گفته اند: معناى «ذهب اللَّه بنورهم» این است که خدا مردم را از درون ناپاک آنان باخبر مى سازد و روشنى و امنیت ایمان را از آنان مى گیرد؛ چرا که در درون، ایمان و باورى ندارند.
سعیدبن جبیر و شمارى دیگر از قرآن پژوهان بر این باورند که این آیه درباره یهود فرود آمد؛ زیرا آنان در کتابهاى آسمانى خویش خوانده بودند که آخرین پیامبر خدا بزودى خواهد آمد، و از این رو در انتظار ظهور آن حضرت بودند و ضمن ایمان به او، شرک گرایان را هشدار مى دادند؛ امّا هنگامى که آن پیامبر خدا آمد، آنان او را نپذیرفتند.
بنظر مى رسد اینان، گروههاى سه گانه یهود - بنى قریظه، بنى نضیر و بنى قینقاع - بودند که چون مى دانستند آخرین پیامبر خدا از حجاز ظهور خواهد کرد، از شام به یثرب کوچ کردند و پس از ورود به مدینه، هماره اعلان مى داشتند که: محمّد(ص) پیامبر خدا خواهد بود و پیروانش بهترین بندگان پروردگار و شایسته ترین امّتها؛ و ما در انتظار ظهور او هستیم.
مردى از شایستگان اهل کتاب به نام «عبداللّه بن هیبان»، پیش از بعثت پیامبر(ص)، هر سال وارد مدینه مى شد و گروههاى سه گانه یهود را به فرمانبردارى از خدا و نگاهدارى تورات و انجیل و ایمان به محمّد (ص) پس از آمدنش تشویق مى کرد و هشدار مى داد که: «آنگاه که آخرین پیام آور خدا فرمان بعثت یافت، مباد که از دور او پراکنده شوید، بلکه به یارى او بشتابید. من بسیار مشتاقم که او را زیارت کنم». امّا او پیش از بعثت پیامبر(ص)، جهان را بدرود گفت.
یهود این توصیه او را هماره به جان مى خریدند و تأیید مى کردند؛ امّا دریغ و افسوس که پس از بعثت پیامبر (ص) و هجرت آن حضرت به مدینه، به او کفر ورزیدند؛ و به همین جهت، خداوند این مثل را در وصف آنان زد که: «مثلهم کمثل الّذى استوقد ناراً ...».
یک پرسش گرامرى: چرا در این آیه شریفه، جمع به مفرد تشبیه شده است: «مثلهم کمثل الّذى استوقد ناراً ...» (وصف آنان، وصف کسى است که آتشى را برافروخت...)؟
پاسخ: در پاسخ این پرسش، نظراتى چند ارائه شده است:
1. واژه «الّذى» گرچه بظاهر مفرد است، امّا معنا و مفهوم آن جمع است.
2. واژه «الّذى» در این آیه شریفه، در اصل «الّذین» بوده که «نون» آن حذف شده است؛ و نمونه آن در ادبیات عرب وجود دارد.
3. در این آیه شریفه، واژه اى حذف شده است؛ و اصل آن بدینصورت بوده است: «مثلهم کمثل اتباع الّذى ...».
4. منظور از «الّذى استوقد»، فرد مشخّصى نیست؛ بلکه جنس آن مورد نظر است.
5. تشبیه در این آیه شریفه، افراد نیست تا چنین اشکالى وارد باشد؛ بلکه تمثیل حال منافقان، به حال کسى است که شرایطى به مانند آنچه در آیه برشمرده شده، دارد. و این نوع تشبیه در ادبیات، بسیار است؛ براى نمونه، مى گویند کندذهنى و کم هوشى این افراد، بسان کم هوشى حیوان است.
«وترکهم فى ظلمات »
و خدا آنان را در میان تاریکیهایى که که نمى بینند، رها ساخت.
[ نظرات / امتیازها ]
نظری ثبت نشده است.
نظر شما ثبت شد و بعد از تائید داوران بر روی سایت قرار می گیرد.
18) «صمٌّ بُکمٌ عُمىٌ»
اینان کر، لال و کورند (از شنیدن، بیان و دیدن حق عاجزند)؛ از گمراهى خویش بازنمى ایستند و به باران دلایل و برهانهاى روشنگرانه خدا گوش نمى سپارند؛ و بدان جهت که از نعمت شنوایى و تفکّر و وجدان خویش بهره نمى برند، چنانند که گویى از این نعمتهاى گرانبها و دگرگونساز خدا محرومند.
در بحثهاى گذشته اشاره شد که مفهوم واقعى «ختم اللَّه على قلوبهم» نیز همین است که قلب و دستگاه فهم اینان، به دلیل ازدست دادن خاصیت دریافت حقایق، چنان شده که گویى مهر خورده است، نه اینکه خدا مانعى میان قلب آنان و حقیقت قرارداده باشد که حق را دریافت ندارند. آیاتى که در زیر مى آید نیز همین معنا و پیام را در خود دارند:
1. اُولئِکَ الَّذینَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فَاَصَمَّهُمْ وَ اَعْمى اَبْصارَهُمْ ...(74)
2. ... طَبَعَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ ...(75)
3. ... فَلَمّا زاغُوا اَزاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ ...(76)
4. ... هُمْ یَنْظُرُونَ اِلَیْکَ وَهُمْ لایُبْصِرُونَ ...(77)
[ نظرات / امتیازها ]
نظری ثبت نشده است.
نظر شما ثبت شد و بعد از تائید داوران بر روی سایت قرار می گیرد.
19) «اوکصیّب من السّماء»
مَثَل و وصف این نفاق پیشگان در نادانى و سرگردانى، همانند کسانى است که بارانى تند برآنان ببارد و در آن تاریکى شدید، غرّش هراس انگیز رعد و جهش برق، آنان را در وحشت و سرگردانى فرو برد.
درمورد این مثال، نظراتى ارائه شده است؛ ازجمله:
1. قرآن یا بارانى حیات بخش
ابن عبّاس مى گوید: در آیات مورد بحث، منظور، تشبیه قرآن به بارانى حیات بخش است. همانگونه که باران، تاریکى و رعد و برق را به همراه مى آورد، با نزول قرآن شریف و آیات آن نیز آزمونها، دستورات و وظایفى براى انسانها مقرّر شده که با سختیها همراه است. بدوش کشیدن این بارِ سنگینِ وظایف، گویى دورنمایى تاریک ترسیم مى کند، و هشدارهاى قرآن به خروش رعد مى ماند که دلها را مى لرزاند؛ رعدى که روشنگرى قرآن و نورباران ساختن راه زندگى خود و جامعه، برق و درخشش آن است.
2. دنیا بسان بارانى است
برخى برآنند که در این آیات، «دنیا» به سبب خوشیها و ناخوشیهایش، به باران سودبخش و زندگى سازى تشبیه شده است که در کنار سود سرشارش، زیانهایى نیز ببار مى آورد؛ امّا منافقان به خیال پرهیز از رنج و ناراحتى دنیا، خویشتن را از انبوه فواید و ثمرات آن نیز محروم مى سازند.
3. اسلام یا بارانى زندگى ساز
پاره اى را اعتقاد بر آن است که در این آیات، اسلام به بارانى زندگى ساز تشبیه شده است؛ زیرا همانگونه که باران، رحمت خداست و حیات مى بخشد، اسلام نیز نعمت گرانبهاى معنوى اوست و به فرد و خانواده و جامعه، روشنایى و زندگى ارزانى مى دارد. امّا از آنجا که اسلام و ایمانِ منافقان، واقعى نبود و درحقیقت کفرِ پنهان بود، براى آنان بسان تاریکیهاى باران مى نمود؛ فرمان جهاد اسلام براى آنان چون غرّش «رعد» بود؛ و اسلام ظاهریشان - که امنیت جان و مال و امتیازات دیگر را به آنان ارزانى مى داشت و به آنها اجازه مى داد که با توحیدگرایان تشکیل خانواده بدهند، ارث برند و ارث گذارند - همانند جهش و روشنگرى «برق»؛ و کیفرهاى عادلانه اى که اسلام درمورد هر گناه و زشتى درنظر مى گرفت، همچون خروش «صاعقه».
از دوّمین امّام نور(ع) روایتى نقل کرده اند که این دیدگاه را تأیید مى کند. ایشان مى فرمایند: «اسلام منافقان، به مانند بارانى با ویژگیهاى خاص است».
4. و این هم دیدگاهى دیگر
ابن عبّاس و گروهى دیگر مى گویند:
دو تن از منافقان از مدینه گریختند. در بیابان، بارانى تند با ویژگیهایى که در آیه آمده است، بر آنان باریدن گرفت. در طول راه، زمانى که غرّش صاعقه و جهش برق، بیابان را روشن مى ساخت، آنان از شدّت وحشت، سرانگشتان خویش را در گوشها قرار مى دادند و از روشنایى برق بهره مى گرفتند و اندکى راه مى پیمودند؛ امّا هنگامى که برق نمى زد، مسیرشان در تاریکى فرو مى رفت و آنان جایى را نمى دیدند.
در این شرایط وحشتناک، آن دو با خود مى گفتند: اى کاش نجات مى یافتیم و به حضور پیامبر (ص) شرفیاب مى شدیم تا دست بر دست آن پیشواى نجات مى نهادیم و ایمان مى آوردیم.
آنها پس از رهایى از خطر، به عهد خود وفا کردند و ایمان آوردند؛ و سرگذشت آنان براى منافقان نمونه اى شد، چرا که منافقان نیز آنگاه که به محضر پیامبر (ص) شرفیاب مى شدند، انگشتان خویش را در گوشها مى نهادند تا آیه اى درمورد خود نشوند، و هنگامى که مال و ثروت بدست مى آوردند، شادمان مى شدند و فریاد مى کشیدند که راستى دین محمّد(ص) چه دین شایسته و زندگى بخشى است!: «کلّما اضاء لهم مشوا فیه»، و وقتى چیزى ازدست مى دادند یا رنج و فشارى بر آنان وارد مى آمد، مى گفتند: همه این گرفتاریها از دین محمّد(ص) است؛ و راه شرک درپیش مى گرفتند: «واذا اظلم علیهم قاموا ...».
«واللَّه محیط بالکافرین»
در تفسیر این فراز از آیه شریفه، دیدگاهها متفاوت است؛ ازجمله:
1. بعضى گفته اند: خدا از نیّتهاى درونى منافقان آگاه است و پیامبرش را نیز آگاه مى سازد.
2. و برخى برآنند که منظور این است که: خدا تواناست و آنان از قلمرو قدرت او گریزگاهى نخواهند یافت.
3. «مجاهد» مى گوید: خدا در روز رستاخیز گردآورنده همه آنان است و معناى احاطه در جهان دیگر همین است.
4. و پاره اى دیگر مى گویند: منظور این است که خدا در لحظه اى که مقرّر فرموده است، جان همه آنان را خواهد گرفت؛ و این معناى احاطه است. این مفهوم در آیات دیگرى نیز آمده است؛ براى نمونه:
«وَ اُحیطَ بِثَمَرِهِ فَاَصْبَحَ یُقَلِّبُ کَفَّیْهِ عَلى ما اَنْفَقَ...»(78)
و [آفت آسمانى ] میوه هایش را فرا گرفت [و میوه ها نابود شد] ...
«... اِلّا اَنْ یُحاطَ بِکُمْ ...»(79)
که در هر دو مورد، «احاطه» به معناى آفت و هلاکت آمده است.
[ نظرات / امتیازها ]
نظری ثبت نشده است.
نظر شما ثبت شد و بعد از تائید داوران بر روی سایت قرار می گیرد.
20) «یکادالبرق ...»
چیزى نمانده است که دلیلهاى روشن قرآن، دلهایشان را برباید و از شدّت خشم درمورد کیش و راهشان، نزدیک بود روشنایى برق، نور دیدگانشان را بگیرد.
همانگونه که باران زده هاى بیابان، هنگامى که صاعقه مى زد، از نورش بهره مى گرفتند و کمى راه مى رفتند، این منافقان نیز هر گاه روشنى و روشنگرى دعوت توحیدى به پیامبر و قرآن متوجّه آنان مى شد، اندکى پیش مى آمدند و اظهار ایمان مى کردند، امّا به مجرّد پدیدارشدن مشکلى براى جامعه توحید گرا و دین باور، به دلیل کفر درونى خویش، سرگردان مى شدند و وامى ماندند؛ درست بسان آنان که در تاریکیهاى صحرا سرگردان مى شدند.
برخى گفته اند: ایمان آنان در زندگى دنیویشان، به منزله نورى بود؛ امّا با فرارسیدن مرگ، به سبب کفر درونیشان، به عذابى تیره و تار گرفتار مى آمدند.
عدّه اى دیگر بر این باورند که این آیات درمورد یهودیان بهانه جو و حق ناپذیر است. آنان هنگامى که پیروان قرآن در پیکار «بدر» پیروز شدند، گفتند: این همان پیامبرى است که موسى (ع) آمدنش را نوید داده بود؛ امّا همینکه در کارزار «اُحد» بر مسلمانان ضربه اى وارد آمد، زبان به شکایت و بهانه جویى گشودند.
«ولوشاءاللَّه ...»
دلیل اینکه در میان تمامى حواس چندگانه و امکانات و ابزار شناخت انسان، تنها از این دو نیرو و وسیله شناخت - یعنى شنوایى و بینایى - نام برده شده، این است که در دو آیه پیشین، سخن از آنها بود؛ امّا مقصود اصلى، درواقع ترسیم کیفر منافقان است که مى فرماید: وَاللَّهُ مُحیطٌ بِالْکافِرینَ» (خدا از هر سو بر کافران احاطه دارد)؛ و اگر بخواهد، درون آلوده آنان را آشکار مى سازد و یا نابودشان مى کند؛ چرا که او بر هر کارى تواناست.
[ نظرات / امتیازها ]
نظری ثبت نشده است.
نظر شما ثبت شد و بعد از تائید داوران بر روی سایت قرار می گیرد.
» تفسیر کشاف
17) لما جاء بحقیقة صفتهم عقبها بضرب المثل زیادة فی الکشف و تتمیما للبیان . ولضرب العرب الامثال و استحضار العلماء المثل و النظائر شأن لیس بالخفی فی إبراز خبیات المعانی ، و رفع الاستار عن الحقائق ، حتی تریک المتخیل فی صورة المحقق ، و المتوهم فی معرض المتیقن ، و الغائب کأنه مشاهد. و فیه تبکیت للخصم الالد، و قمع لسورة الجامح الابی ، و لامر ما أکثر الله فی کتابه المبین و فی سائر کتبه أمثاله ، و فشت فی کلام رسول الله صلی الله علیه و سلم و کلام الانبیاء و الحکماء. قال الله تعالی : (و تلک الامثال نضربها للناس و ما یعقلها إلا العالمون ) و من سور الانجیل سورة الامثال . و المثل فی أصل کلامهم : بمعنی المثل ، و هو النظیر. یقال : مثل و مثل و مثیل ، کشبه و شبه و شبیه . ثم قیل للقول السائر الممثل مضربه بمورده : مثل . و لم یضربوا مثلا، و لا رأوه أهلا للتسییر، و لا جدیرا بالتداول و القبول ، إلا قولا فیه غرابة من بعض الوجوه . و من ثم حوفظ علیه و حمی من التغییر. فإن قلت : ما معنی مثلهم کمثل الذی استوقد نارا، و ما مثل المنافقین و مثل الذی استوقد نارا حتی شبه أحد المثلین بصاحبه ؟ قلت : قد استعیر المثل استعارة الاسد للمقدام ، للحال أوالصفة أو القصة، إذا کان لها شأن و فیها غرابة، کأنه قیل : حالهم العجیبه الشأن کحال الذی استوقد نارا. و کذلک قوله : (مثل الجنة التی وعد المتقون ) أی و فیما قصصنا علیک من العجائب : قصة الجنة العجیبة. ثم أخذ فی بیان عجائبها. ولله المثل الاعلی : أی الوصف الذی له شأن من العظمة و الجلالة. (مثلهم فی التوراة): أی صفتهم و شأنهم المتعجب منه . و لما فی المثل من معنی الغرابة قالوا: فلان مثلة فی الخیر و الشر، فاشتقوا منه صفة للعجیب الشأن . فإن قلت : کیف مثلت الجماعة بالواحد؟ قلت : وضع الذی موضع الذین ، کقوله : (و خضتم کالذی خاضوا) و الذی سوغ وضع الذی موضع الذین ، و لم یجز وضع القائم موضع القائمین و لا نحوه من الصفات أمران : أحدهما: أن "الذی " لکونه وصلة إلی وصف کل معرفة بجملة، و تکاثر و قوعه فی کلامهم ، ولکونه مستطالا بصلته ، حقیق بالتخفیف ، و لذلک نهکوه بالحذف فحذفوا یاءه ثم کسرته ثم اقتصروا به علی اللام وحدها فی أسماء الفاعلین و المفعولین . و الثانی : أن جمعه لیس بمنزلة جمع غیره بالواو و النون . و إنما ذاک علامة لزیادة الدلالة. ألا تری أن سائر الموصولات لفظ الجمع ، و الواحد فیهن واحد. أو قصد جنس المستوقدین . أو أرید الجمع أو الفوج الذی استوقد نارا. علی أن المنافقین و ذواتهم لم یشبهوا بذات المستوقد حتی یلزم منه تشبیه الجماعة بالواحد، إنما شبهت قصتهم بقصة المستوقد. و نحوه قوله : (مثل الذین حملوا التوراة ثم لم یحملوها کمثل الحمار یحمل أسفارا)، و قوله : (ینظرون إلیک نظر المغشی علیه من الموت ). و وقود النار: سطوعها و ارتفاع لهبها. و من أخواته : وقل فی الجبل إذا صعد و علا، و النار: جوهر لطیف مضی ء حار محرق . و النور: ضوءها و ضوء کل نیر، و هو نقیض الظلمة. واشتقاقها من نار ینور إذا نفر، لان فیها حرکة و اضطرابا، و النور مشتق منها. و الاضاءة: فرط الانارة. و مصداق ذلک قوله : (هو الذی جعل الشمس ضیاء و القمر نورا)، و هی فی الایة متعدیة. و یحتمل أن تکون غیر متعدیة مسندة إلی ماحوله . و التأنیث للحمل علی المعنی ، لان ما حول المستوقد أماکن و أشیاء. و یعضده قراءة ابن أبی عبلة (ضاءت ). و فیه وجه آخر، و هو أن یستتر فی الفعل ضمیر النار. و یجعل إشراق ضوء النار حوله بمنزلة إشراق النار نفسها، علی أن ما مزیدة أو موصولة فی معنی الامکنة. و (حوله ) نصب علی الظرف و تألیفه للدوران و الاطافة. و قیل للعام : حول ، لانه یدور. فإن قلت : أین جواب لما؟ قلت : فیه و جهان : أحدهما أن جوابه (ذهب الله بنورهم ). والثانی : أنه محذوف کما حذف فی قوله : (فلما ذهبوا به ). و إنما جاز حذفه لاستطالة الکلام مع أمن الالباس للدال علیه ، و کان الحذف أولی من الاثبات لما فیه من الوجازة، مع الاعراب عن الصفة التی حصل علیها المستوقد بما هو أبلغ من اللفظ فی أداء المعنی ، کأنه قیل : فلما أضاءت ما حوله خمدت فبقوا خابطین فی ظلام ، متحیرین متحسرین علی فوت الضوء، خائبین بعد الکدح فی إحیاء النار. فإن قلت : فإذا قدر الجواب محذوفا فبم یتعلق (ذهب الله بنورهم )؟ قلت : یکون کلاما مستأنفا. کأنهم لما شبهت حالهم بحال المستوقد الذی طفئت ناره ، اعترض سائل فقال : ما بالهم قد أشبهت حالهم حال هذا المستوقد؟ فقیل له : ذهب الله بنورهم . أو یکون بدلا من جملة التمثیل علی سبیل البیان . فإن قلت : قد رجع الضمیر فی هذا الوجه إلی المنافقین فما مرجعه فی الوجه الثانی ؟ قلت : مرجعه الذی استوقد، لانه فی معنی الجمع . و أما جمع هذا الضمیر و توحیده فی (حوله )، فللحمل علی اللفظ تارة، و علی المعنی أخری . فإن قلت : فما معنی إسناد الفعل إلی الله تعالی فی قوله : (ذهب الله بنورهم )؟ قلت : إذا طفئت النار بسبب سماوی ریح أو مطر، فقد أطفأها الله تعالی و ذهب بنور المستوقد. و وجه آخر، و هو أن یکون المستوقد فی هذا الوجه مستوقد نار لایرضاها الله . ثم إما أن تکون نارا مجازیة کنار الفتنة و العداوة للاسلام ، و تلک النار متقاصرة مدة اشتعالها قلیلة البقاء. ألا تری إلی قوله : (کلما أوقدوا نارا للحرب أطفأها الله )، و إما نارا حقیقیة أوقدها الغواة لیتوصلوا بالاستضاءة بها إلی بعض المعاصی ، و یهتدوا بها فی طرق العبث ، فأطفأها الله و خیب أمانیهم . فإن قلت : کیف صح فی النار المجازیة أن توصف بإضاءة ما حول المستوقد؟ قلت : هو خارج علی طریقة المجاز المرشح فأحسن تدبره . فإن قلت : هلا قیل ذهب الله بضوئهم ؟ لقوله (فلما أضاءت )؟ قلت : ذکر النور أبلغ ، لان الضوء فیه دلالة علی الزیادة. فلو قیل : ذهب الله بضوئهم ، لاوهم الذهاب بالزیادة و بقاء ما یسمی نورا، و الغرض إزالة النور عنهم رأسا و طمسه أصلا. ألا تری کیف ذکر عقیبه (و ترکهم فی ظلمات ) و الظلمة عبارة عن عدم النور و انطماسه ، و کیف جمعها، و کیف نکرها، و کیف أتبعها ما یدل علی أنها ظلمة مبهمة لایتراءی فیها شبحان و هو قوله (لایبصرون ). فان قلت : فلم و صفت بالاضاءة؟ قلت : هذا علی مذهب قولهم : للباطل صولة ثم یضمحل . و لریح الضلالة عصفة ثم تخفت ، و نار العرفج مثل لنزوة کل طماح . و الفرق بین أذهبه و ذهب به ، أن معنی أذهبه : أزاله و جعله ذاهبا. و یقال : ذهب به إذا استصحبه و مضی به معه . و ذهب السلطان بماله : أخذه (فلما ذهبوا به )، (إذا لذهب کل إله بما خلق ). و منه : ذهبت به الخیلاء. و المعنی : أخذ الله نورهم و أمسکه ، (و ما یمسک فلا مرسل له ) فهو أبلغ من الاذهاب . و قرأ الیمانی : أذهب الله نورهم . و ترک : بمعنی طرح و خلی ، إذا علق بواحد، کقولهم : ترکه ترک ظبی ظله . فاذا علق بشیئین کان مضمنا معنی صیر، فیجری مجری أفعال القلوب کقول عنترة: * فتر کته جزر السباع ینشنه * و منه قوله : (و ترکهم فی ظلمات ) أصله : هم فی ظلمات ، ثم دخل ترک فنصب الجزأین . و الظلمة عدم النور. و قیل : عرض ینافی النور. و اشتقاقها من قولهم : ما ظلمک أن تفعل کذا: أی ما منعک و شغلک ، لانها تسد البصر و تمنع الرؤیة. و قرأ الحسن (ظلمات ) بسکون اللام و قرأ الیمانی (فی ظلمة) علی التوحید. و المفعول الساقط من (لا یبصرون ) من قبیل المتروک المطرح الذی لا یلتفت إلی إخطاره بالبال ، لا من قبیل المقدر المنوی ، کأن الفعل غیر متعد أصلا، نحو (یعمهون ) فی قوله (و یذرهم فی طغیانهم یعمهون ). فإن قلت : فیم شبهت حالهم بحال المستوقد؟ قلت : فی أنهم غب الاضاءة خبطوا فی ظلمة و تورطوا فی حیرة. فان قلت : و أین الاضاءة فی حال المنافق ؟ و هل هو أبدا إلا حائر خابط فی ظلماء الکفر؟ قلت : المراد ما استضاءوا به قلیلا من الانتفاع بالکلمة المجراة علی ألسنتهم ، و وراء استضاءتهم بنور هذه الکلمة ظلمة النفاق التی ترمی بهم إلی ظلمة سخط الله و ظلمة العقاب السرمد. و یجوز أن یشبه بذهاب الله بنور المستوقد اطلاع الله علی أسرارهم و ما افتضحوا به بین المؤمنین و اتسموا به من سمة النفاق . و الاوجه أن یراد الطبع ، لقوله : (صم بکم عمی ). و فی الایة تفسیر آخر: و هو أنهم لما وصفوا بأنهم اشتروا الضلالة بالهدی ، عقب ذلک بهذا التمثیل لیمثل هداهم الذی باعوه بالنار المضیئة ما حول المستوقد، و الضلالة التی اشتروها و طبع بها علی قلوبهم بذهاب الله بنورهم و ترکه إیاهم فی الظلمات . و تنکیر النار للتعظیم
[ نظرات / امتیازها ]
نظری ثبت نشده است.
نظر شما ثبت شد و بعد از تائید داوران بر روی سایت قرار می گیرد.
18) کانت حواسهم سلیمة ولکن لما سدوا عن الاصاخة إلی الحق مسامعهم ، و أبوا أن ینطقوا به ألسنتهم ، و أن ینظروا و یتبصروا بعیونهم جعلوا کأنما أیفت مشاعرهم و انتقضت بناها التی بنیت علیها للاحساس و إلا دراک کقوله : صم إذا سمعوا خیرا ذکرت به و إن ذکرت بسوء عندهم أذنوا * أصم عما ساءه سمیع * أصم عن الشی ء الذی لااریده و أسمع خلق الله حین أرید فأصممت عمرا و أعمیته عن الجود و الفخر یوم الفخار فإن قلت : کیف طریقته عند علماء البیان ؟ قلت : طریقة قولهم "هم لیوث " للشجعان ، و بحور للاسخیاء. إلا أن هذا فی الصفات ، و ذاک فی الاسماء، و قد جاءت الاستعارة فی الاسماء و الصفات و الافعال جمیعا. تقول : رأیت لیوثا، و لقیت صما عن الخیر، ودجا الاسلام . و أضاء الحق . فإن قلت : هل یسمی ما فی الایة استعارة؟ قلت : مختلف فیه . و المحققون علی تسمیته تشبیها بلیغا لا استعارة، لان المستعار له مذکور و هم المنافقون . و الاستعارة إنما تطلق حیث یطوی ذکر المستعار له ، و یجعل الکلام خلوا عنه صالحا لان یراد به المنقول عنه و المنقول إلیه ، لولا دلالة الحال أو فحوی الکلام ، کقول زهیر: لدی أسد شاکی السلاح مقذف له لبد أظفاره لم تقلم و من ثم تری المفلقین السحرة منهم کأنهم یتناسون التشبیه و یضربون عن توهمه صفحا قال أبو تمام : و یصعد حتی یظن الجهول بأن له حاجة فی السماء و بعضهم : لا تحسبوا أن فی سرباله رجلا ففیه غیث و لیث مسبل مشبل و لیس لقائل أن یقول : طوی ذکرهم عن الجملة بحذف المبتدأ فأتسلق بذلک إلی تسمیته استعارة لانه فی حکم المنطوق به ، نظیره قول من یخاطب الحجاج : أسد علی وفی الحروب نعامة فتخاء تنفر من صفیر الصافر و معنی (لا یرجعون ) أنهم لایعودون إلی الهدی بعد أن باعوه ، أو عن الضلالة بعد أن اشتروها، تسجیلا علیهم بالطبع . أو أراد أنهم بمنزلة المتحیرین الذین بقوا جامدین فی مکانهم لا یبرحون ، و لا یدرون أیتقدمون أم یتأخرون ؟ و کیف یرجعون إلی حیث ابتدءوا منه ؟
[ نظرات / امتیازها ]
نظری ثبت نشده است.
نظر شما ثبت شد و بعد از تائید داوران بر روی سایت قرار می گیرد.
19) ثم ثنی الله سبحانه فی شأنهم بتمثیل آخر لیکون کشفا لحالهم بعد کشف ، و إیضاحا غب إیضاح . و کما یجب علی البلیغ فی مظان الاجمال و الایجاز أن یجمل و یوجز، فکذلک الواجب علیه فی موارد التفصیل و الاشباع أن یفصل و یشبع . أنشد الجاحظ: یوحون بالخطب الطوال و تارة وحی الملاحظ خیفة الرقباء و مما ثنی من التمثیل فی التنزیل قوله : (و ما یستوی الاعمی و البصیر و لا الظلمات و لا النور و لا الظل و لا الحرور، و ما یستوی الاحیاء و لا الاموات ) و ألا تری إلی ذی الرمة کیف صنع فی قصیدته ؟: أذاک أم نمش بالوشی أکرعه ... ... ... ... ... ... أذاک أم خاضب بالسی مرتعه ... ... ... ... ... ... فإن قلت : قد شبه المنافق فی التمثیل الاول بالمستوقد نارا، و إظهاره الایمان بالاضاءة، وانقطاع انتفاعه بانطفاء النار، فما ذا شبه فی التمثیل الثانی بالصیب و بالظلمات و بالرعد و بالبرق و بالصواعق ؟ قلت : لقائل أن یقول : شبه دین الاسلام بالصیب ، لان القلوب تحیابه حیاة الارض بالمطر. و ما یتعلق به من شبه الکفار بالظلمات . و ما فیه من الوعد و الوعید بالرعد و البرق . و ما یصیب الکفرة من الافزاع و البلایا و الفتن من جهة أهل الاسلام بالصواعق . و المعنی : أو کمثل ذوی صیب . و المراد کمثل قوم أخذتهم السماء علی هذه الصفة فلقوا منها مالقوا. فإن قلت : هذا تشبیه أشیاء بأشیاء فأین ذکر المشبهات ؟ وهلا صرح به کما فی قوله : (و ما یستوی الاعمی و البصیر و الذین آمنوا و عملوا الصالحات و لا المسی ء)، و فی قول امری القیس : کأن قلوب الطیر رطبا و یابسا لدی و کرها العناب و الحشف البالی ؟ قلت : کما جاء ذلک صریحا فقد جاء مطویا ذکره علی سنن الاستعارة، کقوله تعالی : (و ما یستوی البحران هذا عذب فرات سائغ شرابه و هذا ملح أجاج )، (ضرب الله مثلا رجلا فیه شرکاء متشاکسون و رجلا سلما لرجل ). و الصحیح الذی علیه علماء البیان لا یتخطونه : أن التمثیلین جمیعا من جملة التمثیلات المرکبة دون المفرقة، لا یتکلف الواحد واحد شی ء یقدر شبهه به ، و هو القول الفحل و المذهب الجزل ، بیانه : أن العرب تأخذ أشیاء فرادی ، معزولا بعضها من بعض ، لم یأخذ هذا بحجزة ذاک فتشبهها بنظائرها، کما فعل امرؤ القیس و جاء فی القرآن ، و تشبه کیفیة حاصلة من مجموع أشیاء قد تضامت و تلاصقت حتی عادت شیئا واحدا، بأخری مثلها کقوله تعالی : (مثل الذین حملوا التوراة) الایة. الغرض تشبیه حال الیهود فی جهلها بما معها من التوراة و آیاتها الباهرة، بحال الحمار فی جهله بما یحمل من أسفار الحکمة، و تساوی الحالتین عنده من حمل أسفار الحکمة و حمل ما سواها من الاوقار، لا یشعر من ذلک إلا بما یمر بدفیه من الکد و التعب . و کقوله : (و اضرب لهم مثل الحیاة الذنیا کماء أنزلناه من السماء) المراد قلة بقاء زهرة الدنیا کقلة بقاء الخضر. فأما أن یراد تشبیه الافراد بالافراد غیر منوط بعضها ببعض و مصیرة شیئا واحدا، فلا. فکذلک لما وصف وقوع المنافقین فی ضلالتهم و ما خبطوا فیه من الحیرة و الدهشة شبهت حیرتهم و شدة الامر علیهم بما یکابد من طفئت ناره بعد إیقادها فی ظلمة اللیل ، و کذلک من أخذته السماء فی اللیلة المظلمة مع رعد و برق و خوف من الصواعق . فإن قلت : الذی کنت تقدره فی المفرق من التشبیه من حذف المضاف وهو قولک "أو کمثل ذوی صیب " هل تقدر مثله فی المرکب منه ؟ قلت : لولا طلب الراجع فی قوله تعالی : (یجعلون أصابعهم فی آذانهم ) ما یرجع إلیه لکنت مستغنیا عن تقدیره ، لانی أراعی الکیفیة المنتزعة من مجموع الکلام فلا علی أولی حرف التشبیه مفرد یتأتی التشبیه به أم لم یله . ألا تری إلی قوله : (إنما مثل الحیاة الدنیا) الایة، کیف ولی الماء الکاف ، و لیس الغرض تشبیه الدنیا بالماء و لا بمفرد آخر یتمحل لتقدیره . و مما هو بین فی هذا قول لبید: و ما الناس إلا کالدیار و أهلها بها یوم حلوها و غدوا بلاقع لم یشبه الناس بالدیار، و إنما شبه و جودهم فی الدنیا و سرعة زوالهم و فنائهم ، بحلول أهل الدیار فیها و وشک نهوضهم عنها، و ترکها خلاء خاویة. فان قلت : أی التمثیلین أبلغ ؟ قلت : الثانی ، لانه أدل علی فرط الحیرة و شدة الامر و فظاعته ، و لذلک أخر، و هم یتدرجون فی نحو هذا من الاهون إلی الاغلظ. فإن قلت : لم عطف أحد التمثیلین علی الاخر بحرف الشک ؟ قلت : أو فی أصلها لتساوی شیئین فصاعدا فی الشک ، ثم اتسع فیها فاستعیرت للتساوی فی غیر الشک ، و ذلک قولک : جالس الحسن أو ابن سیرین ، ترید أنهما سیان فی استصواب أن یجالسا، و منه قوله تعالی : (و لا تطع منهم آثما أو کفورا)، أی الاثم و الکفور متساویان فی وجوب عصیانهما، فکذلک قوله (أو کصیب ) معناه أن کیفیة قصة المنافقین مشبهة لکیفیتی هاتین القصتین ، و أن القصتین سواء فی استقلال کل واحدة منهما بوجه التمثیل ، فبأیتهما مثلتها فأنت مصیب ، و إن مثلتها بهما جمیعا فکذلک . و الصیب : المطر الذی یصوب ، أی ینزل و یقع . و یقال للسحاب : صیب أیضا. قال الشماخ : * و أسحم دان صادق الرعد صیب * و تنکیر صیب لانه أرید نوع من المطر شدید هائل . کما نکرت النار فی التمثیل الاول . و قری : کصائب ، و الصیب أبلغ . و السماء: هذه المظلة. و عن الحسن : أنها موج مکفوف . فان قلت : قوله (من السماء) ما الفائدة فی ذکره ؟ و الصیب لا یکون ألا من السماء. قلت : الفائدة فیه أنه جاء بالسماء معرفة فنفی أن یتصوب من سماء، أی من أفق واحد من بین سائر الافاق ، لان کل أفق من آفاقها سماء، کما أن کل طبقة من الطباق سماء فی قوله : (و أوحی فی کل سماء أمرها). الدلیل علیه قوله : * و من بعد أرض بیننا و سماء * و المعنی أنه غمام مطبق آخذ بَفاق السماء، کما جاء بصیب . و فیه مبالغات من جهة الترکیب و البناء و التنکیر. أمد ذلک بأن جعله مطبقا. و فیه أن السحاب من السماء ینحدر و منها یأخذ ماءه ، لاکزعم من یزعم أنه یأخذه من البحر. و یؤیده قوله تعالی : (و ینزل من السماء من جبال فیها من برد). فان قلت : بم ارتفع ظلمات ؟ قلت : بالظرف علی الاتفاق لاعتماده علی موصوف . و الرعد: الصوت الذی یسمع من السحاب ، کأن أجرام السحاب تضطرب و تنتفض إذا حدتها الریح فتصوت عند ذلک من الارتعاد. و البرق الذی یلمع من السحاب ، من برق الشی ء بریقا إذا لمع . فان قلت : قد جعل الصیب مکانا للظلمات فلا یخلو من أن یراد به السحاب أو المطر، فأیهما أرید فما ظلماته ؟ قلت : أما ظلمات السحاب فإذا کان أسحم مطبقا فظلمتا سجمته و تطبیقه مضمومة ألیهما ظلمة اللیل . و أما ظلمات المطر فظلمة تکاثفه و انتساجه بتتابع القطر، و ظلمة إظلال غمامه مع ظلمة اللیل . فان قلت : کیف یکون المطر مکانا للبرق و الرعد و إنما مکانهما السحاب ؟ قلت إذا کانا فی أعلاه و مصبه و ملتبسین فی الجملة فهما فیه . ألا تراک تقول : فلان فی البلد، و ما هو منه الا فی حیز یشغله جرمه . فان قلت : هلا جمع الرعد و البرق أخذا بالابلغ کقول البحتری : یا عارضا متلفعا ببروده یختال بین بروقه و رعوده و کما قیل ظلمات ؟ قلت : فیه و جهان : أحدهما أن یراد العینان ، ولکنهما لما کانا مصدرین فی الاصل یقال : رعدت السماء رعدا و برقت برقا ، روعی حکم أصلهما بأن ترک جمعهما و إن أرید معنی الجمع . و الثانی : أن یراد الحدثان کأنه قیل : و إرعاد و إبراق . و إنما جاءت هذه الاشیاء منکرات ، لان المراد أنواع منها، کأنه قیل : فیه ظلمات داجیة، و رعد قاصف ، و برق خاطف . و جاز رجوع الضمیر فی یجعلون إلی أصحاب الصیب مع کونه محذوفا قائما مقامه الصیب ، کما قال : (أوهم قائلون )، لان المحذوف باق معناه و إن سقط لفظة. ألا تری إلی حسان کیف عول علی بقاء معناه فی قوله : یسقون من ورد البریص علیهم بردی یصفق بالرحیق السلسل حیث ذکر یصفق ، لان المعنی ، ماء بردی ، و لا محل لقوله (یجعلون ) لکونه مستأنفا، لانه لما ذکر الرعد و البرق علی ما یؤذن بالشدة و الهول ، فکأن قائلا قال : فکیف حالهم مع مثل ذلک الرعد؟ فقیل : (یجعلون أصابعهم فی آذانهم ) ثم قال : فکیف حالهم مع مثل ذلک البرق ؟ فقیل : یکاد البرق یخطف أبصارهم . فان قلت : رأیس الاصبع هو الذی یجعل فی الاذن فهلا قیل أناملهم ؟ قلت : هذا من الاتساعات فی اللغة التی لا یکاد الحاصر یحصرها، کقوله : (فاغسلوا و جوهکم و أیدیکم )، (فاقطعوا أیدیهما) أراد البعض الذی هو إلی المرفق و الذی إلی الرسغ . و أیضا ففی ذکر الاصابع من المبالغة ما لیس فی ذکر الانامل . فان قلت : فالاصبع التی تسد بها الاذن أصبع خاصة، فلم ذکر الاسم العام دون الخاص ؟ قلت : لان السبابة فعالة من السب فکان اجتنابها أولی بَداب القرآن . ألا تری أنهم قد استبشعوها فکنواعنها بالمسبحة و السباحة و المهللة و الدعاءة. فان قلت : فهلا ذکر بعض هذه الکنایات ؟ قلت : هی ألفاظ مستحدثة لم یتعارفها الناس فی ذلک العهد، و إنما أحدثوها بعد. و قوله (من الصواعق ) متعلق بیجعلون ، أی : من أجل الصواعق یجعلون أصابعهم فی آذانهم ، کقولک : سقاه من العیمة. و الصاعقة: قصفة رعد تنقض معها شقة من نار، قالوا: تنقدح من السحاب إذا اصطکت أجرامه ، و هی نار لطیفة حدیدة. لاتمر بشی ء إلا أتت علیه ، إلا أنها مع حدتها سریعة الخمود. یحکی أنها سقطت علی نخلة فأحرقت نحو النصف ثم طفئت . و یقال : صعقته الصاعقة إذا أهلکته ، فصعق ، أی مات إما بشدة الصوت أو بالاحراق . و منه قوله تعالی : (و خر موسی صعقا). و قرأ الحسن : من الصواقع ، و لیس بقلب للصواعق ، لان کلا البناءین سواء فی التصرف ، و إذا استویا کان کل واحد بناء علی حیاله . ألا تراک تقول : صقعه علی رأسه ، و صقع الدیک ، و خطیب مصقع : مجهر بخطبته . و نظیره "جبذ" فی "جذب " لیس بقلبه لاستوائهما فی التصرف . و بناؤها إما أن یکون صفة لقصفة الرعد، أو للرعد، و التاء مبالغة کما فی الروایة، أو مصدرا کالکاذبة و العافیة. و قرأ ابن أبی لیلی : حذار الموت ، وانتصب علی أنه مفعول له کقوله : * و أغفر عوراء الکریم ادخاره * و الموت فساد بنیة الحیوان . و قیل : عرض لا یصح معه إحساس معاقب للحیاة. و إحاطة الله بالکافرین مجاز. و المعنی أنهم لا یفوتونه کما لا یفوت المحاط به المحیط به حقیقة. و هذه الجملة اعتراض لا محل لها
[ نظرات / امتیازها ]
نظر شما ثبت شد و بعد از تائید داوران بر روی سایت قرار می گیرد.
20) و الخطف : الاخذ بسرعة. و قرأ مجاهد (یخطف ) بکسر الطاء، و الفتح أفصح و أعلی ، و عن ابن مسعود: یختطف . و عن الحسن : یخطف ، بفتح الیاء و الخاء، و أصله یختطف . و عنه : یخطف ، بکسرهما علی إتباع الیاء الخاء. و عن زید بن علی : یخطف ، من خطف . و عن أبی : یتخطف ، من قوله : (یتخطف الناس من حولهم ). (کلما أضاء لهم ) استئناف ثالث کأنه جواب لمن یقول : کیف یصنعون فی تارتی خفوق البرق و خفیته ؟ و هذا تمثیل لشدة الامر علی المنافقین بشدته علی أصحاب الصیب و ماهم فیه من غایة التحیر و الجهل بما یأتون و ما یذرون ، إذا صادفوا من البرق خفقة، مع خوف أن یخطف أبصارهم ، اتنهزوا تلک الخفقة فرصة فخطوا خطوات یسیرة، فاذا خفی و فتر لمعانه بقوا واقفین متقیدین عن الحرکة، ولو شاء الله لزاد فی قصیف الرعد فأصمهم ، أو فی ضوء البرق فأعماهم . و أضاء: إما متعد بمعنی : کلما نور لهم ممشی و مسلکا أخذوه و المفعول محذوف . و إما غیر متعد بمعنی : کلما لمع لهم (مشوا) فی مطرح نوره و ملقی ضوئه . و یعضده قراءة ابن أبی عبلة: کلما ضاء لهم و المشی : جنس الحرکة المخصوصة. فإذا اشتد فهو سعی . فإذا ازداد فهو عدو. فإن قلت : کیف قیل مع الاضاءة: کلما، و مع الاظلام : إذا؟ قلت ، لانهم حراص علی وجود ما همهم به معقود من إمکان المشی و تأتیه ، فکلما صادفوا منه فرصة انتهزوها، و لیس کذلک التوقف و التحبس . و أظلم : یحتمل أن یکون غیر متعد وهو الظاهر، و أن یکون متعدیا منقولا من ظلم اللیل ، و تشهد له قراءة یزید بن قطیب : أظلم ، علی مالم یسم فاعله . و جاء فی شعر حبیب ابن أوس : هما أظلما حالی ثمت أجلیا ظلامیهما عن وجه أمرد أشیب و هو و إن کان محدثا لا یستشهد بشعره فی اللغة، فهو من علماء العربیة، فاجعل ما یقوله بمنزلة ما یرویه . ألا تری إلی قول العلماء: الدلیل علیه بیت الحماسة، فیقتنعون بذلک لوثوقهم بروایته و إتقانه . و معنی (قاموا) وقفوا و ثبتوا فی مکانهم . و منه : قامت السوق ، إذار کدت و قام الماء: جمد. و مفعول (شاء) محذوف ، لان الجواب یدل علیه . و المعنی : ولوشاء الله أن یذهب بسمعهم و أبصارهم لذهب بها، و لقد تکاثر هذا الحذف فی "شاء" و "أراد" لا یکادون یبرزون المفعول إلا فی الشی ء المستغرب کنحو قوله : * فلو شئت أن أبکی دما لبکیته * و قوله تعالی "لو أردنا أن نتخذ لهوا لا تخذناه من لدنا"، (لو أراد الله أن یتخذ ولدا). و أراد: ولو شاء الله لذهب بسمعهم بقصیف الرعد، و أبصارهم بومیض البرق . و قرأ ابن أبی عبلة: لا ذهب بأسماعهم ، بزیادة الباء کقوله : (و لا تلقوا بأیدیکم ). و الشی ء: ما صح أن یعلم و یخبر عنه . قال سیبویه فی ساقة الباب المترجم بباب مجاری أواخر الکلم من العربیة : و إنما یخرج التأنیث من التذکیر. ألا تری أن الشی ء یقع علی کل ما أخبر عنه من قبل أن یعلم أذکر هو أم أنثی ؟. و الشی ء: مذکر، و هو أعم العام ، کما أن الله أخص یجری علی الجسم و العرض و القدیم . تقول : شی ء لا کالاشیاء، أی معلوم لا کسائر المعلومات ، و علی المعدوم و المحال فان قلت : کیف قیل (علی کل شی ء قدیر) و فی الاشیاء مالا تعلق به للقادر کالمستحیل و فعل قادر آخر؟ قلت : مشروط فی حد القادر أن لا یکون الفعل مستحیلا، فالمستحیل مستثنی فی نفسه عند ذکر القادر علی الاشیاء کلها، فکأنه قیل : علی کل شی ء مستقیم قدیر. و نظیره : فلان أمیر علی الناس أی علی من وراءه منهم ، و لم یدخل فیهم نفسه و إن کان من جملة الناس . و أما الفعل بین قادرین فمختلف فیه . فإن قلت : مم اشتقاق القدیر؟ قلت : من التقدیر، لانه یوقع فعله علی مقدار قوته و استطاعته و ما یتمیز به عن العاجز
[ نظرات / امتیازها ]
نظری ثبت نشده است.
نظر شما ثبت شد و بعد از تائید داوران بر روی سایت قرار می گیرد.
» تفسیرراهنما
17) 1 - حالت منافقان در اظهار ایمان، به کسى مى ماند که براى رهایى از ظلمت، آتشى ناپایدار و گذرا برافروزد.
مثلهم کمثل الذى استوقد ناراً فلمّا أضاءت ما حوله ذهب اللّه بنورهم
«استیقاد» (مصدر استوقد) به معناى آتش افروختن است. «لما» حرف شرط است و جواب آن محذوف مى باشد و جمله «ذهب اللّه ...» بیانگر آن جواب است; یعنى: آن گاه که آتش اطراف او را روشن کرد، خاموش شود و او در تاریکى بماند.
2 - منافقان در سایه اظهار ایمان، در تلاش براى منفعت جویى و رهایى یافتن از مشکلات اجتماعى هستند.
مثلهم کمثل الذى استوقد ناراً ... ذهب اللّه بنورهم
از اینکه منافقان به کسى که در تاریکى آتش ناپایدارى مى افروزد تشبیه شده اند این معنا به دست مى آید که: کافر در جامعه ایمانى با مشکلات اجتماعى روبروست و خود را ناچار مى بیند که تظاهر به ایمان کند تا از مشکلات برهد; ولى دیرى نمى پاید که خداوند او را رسوا مى کند.
3 - دستاورد منافقان با تظاهر به ایمان، منافعى گذرا، ناپایدار و محدود است.
فلمّا أضاءت ما حوله ذهب اللّه بنورهم
4 - خداوند محدود کننده فرصت منافقان براى سوء استفاده آنان از تظاهر به ایمان
ذهب اللّه بنورهم
5 - تظاهر به ایمان در بردارنده منافعى است هرچند گذرا و ناپایدار
فلمّا أضاءت ما حوله ذهب اللّه بنورهم
6 ـ گروهى از مردم على رغم ایمان راستین شان، به نفاق گرایش دارند و از زمره منافقان مى شوند.
ذهب اللّه بنورهم
از اینکه جمله «ذهب اللّه بنورهم» توصیف شدگان را داراى نور شمرده مى توان این معنا را محتمل دانست که: آیه شریفه بیانگر آن گروه از منافقان است که در بدو امر حقیقتاً ایمان مى آورند; ولى بر اثر عواملى به سوى نفاق مى گرایند. جمله «فهم لایرجعون» در آیه بعد مؤید این احتمال است.
7 ـ خداوند، با محروم ساختن منافقان از نور ایمان، آنان را به ظلمتهایى شدید گرفتار مى سازد.
ذهب اللّه بنورهم و ترکهم فى ظلمت لایبصرون
نکره بودن «ظلمات» حاکى از شدت ظلمت است.
8 ـ گمراهى داراى شعبه ها و چهره هایى گوناگون است.
و ترکهم فى ظلمت لایبصرون
برداشت فوق با توجّه به جمع بودن «ظلمات» (تاریکیها و گمراهیها) استفاده شده است.
9 ـ هیچ امیدى به راهیابى و هدایت منافقان پس از سلب شدن نور ایمان از آنان، وجود ندارد.
و ترکهم فى ظلمت لایبصرون
جمله «ترکهم فى ظلمات» بیان مى کند که: ظلمتها منافقان را احاطه کرده و در نتیجه راه به جایى نمى برند و جمله «لایبصرون» (آنها نمى بینند)، حاکى از آن است که ابزار دیدن و هدایت شدن در آنان نابود شده است; یعنى علاوه بر اینکه موانع هدایت براى آنان ایجاد شده مقتضى هدایت نیز از آنان سلب گشته است.
10 ـ رها کردن منافقان در ظلمت و گمراهى پس از روشنایى گذرا، استهزاى خداوند نسبت به آنهاست.
اللّه یستهزئ بهم ... فلمّا أضاءت ما حوله ذهب اللّه بنورهم
جمله «فلمّا أضاءت ما حوله ...» مى تواند توضیحى در قالب مثل براى «اللّه یستهزئ بهم و یمدّهم ...» باشد.
11 ـ ابراهیم بن ابى محمود گوید: «سألت أباالحسن الرضا (ع) عن قول اللّه تعالى «و ترکهم فى ظلمات لایبصرون» فقال: ... منعهم المعاونة و اللطف و خلى بینهم و بین إختیارهم ...;(1)
از امام رضا(ع) پرسیدم: معناى سخن خدا که مى فرماید: «وترکهم فى ظلمات لایبصرون» چیست؟ فرمود: ...; یعنى، آنان را از کمک و لطف خود محروم مى کند و به اختیار خودشان وا مى گذارد ...».
[ نظرات / امتیازها ]
نظری ثبت نشده است.
نظر شما ثبت شد و بعد از تائید داوران بر روی سایت قرار می گیرد.
20) 1 - منافقان در برابر درخشش اسلام و پیشرفت آن، خود را درمانده و در بن بست مى بینند.
یکاد البرق یخطف أبصرهم
در این آیات وضعیت منافقان در برابر اسلام در قالب چند تشبیه، بیان شده است; چنان که مفسّران گفته اند: در جمله «یکاد البرق ...» اسلام و امکانات فراهم شده در پرتو آن، به «برق» تشبیه شده و به دنبال آن فرصت طلبى منافقان در بهره گیرى از مواهب آن، در قالب تشبیه دیگرى بیان گردیده است.
2 - منافقان درعین درمانده شدن در برابر اسلام، با فرصت طلبى در پى بهره بردارى از مواهب آن هستند.
کلّما أضاء لهم مشوا فیه
3 - بهره بردن از مزایاى جامعه اسلامى و به کنار نشستن به هنگام دشواریها و سختیها، از ویژگیهاى منافقان است.
و إذا أظلم علیهم قاموا
4 - خداوند با سلب درک و فهم از برخى منافقان، آنان را حق ناپذیر کرده و برخى دیگر را براى انتخاب هدایت، مهلت مى دهد.
و لو شاء اللّه لذهب بسمعهم و أبصرهم
5 - منافقان، سزاوار محروم شدن از توانایى شناخت معارف الهى هستند.
و لو شاء اللّه لذهب بسمعهم و أبصرهم
6 - خداوند بر انجام هر کارى تواناست.
إنّ اللّه على کل شىء قدیر
7 - از امام صادق (ع) روایت شده که: قیل لأمیرالمؤمنین (ع) هل یقدر ربک أن یدخل الدنیا فى بیضة من غیر أن تصغر الدنیا و تکبر البیضة؟ قال: إن اللّه تبارک و تعالى لاینسب إلى العجز و الذى سألتنى لایکون;(1)
از امیر المؤمنین (ع) سؤال شد: آیا خداوند مى تواند دنیا را در تخم مرغى جاى دهد بدون اینکه دنیا کوچک یا تخم مرغ بزرگ شود؟ فرمود: خداى تبارک و تعالى موصوف به ناتوانى نمى شود ولى آنچه مورد سؤال توست شدنى نیست (محال است).
[ نظرات / امتیازها ]
نظری ثبت نشده است.
نظر شما ثبت شد و بعد از تائید داوران بر روی سایت قرار می گیرد.
● عبدالله عبداللهي -
اثنی عشری
17) مَثَلُهُمْ کَمَثَلِ الَّذِی اسْتَوْقَدَ ناراً فَلَمَّا أَضاءَتْ ما حَوْلَهُ ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ وَ تَرَکَهُمْ فِی ظُلُماتٍ لا یُبْصِرُونَ «17»
مَثَلُهُمْ: مثل منافقین در این معامله، کَمَثَلِ الَّذِی اسْتَوْقَدَ ناراً: مانند کسى است که در شب تیره تاریکى در بیابان، روشن نماید آتشى را تا آنکه اطراف خود را دیده، زود قطع مسافت نماید و از ترس دشمن خود را به مأمنى رساند؛ فَلَمَّا أَضاءَتْ ما حَوْلَهُ: پس آن هنگام که آتش روشن سازد آنچه را که در اطراف آن باشد، ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ: ببرد خدا روشنى ایشان را به واسطه امر آسمانى، مانند باد و باران و غیر آن، وَ تَرَکَهُمْ فِی ظُلُماتٍ لا یُبْصِرُونَ: و واگذارد ایشان را در تاریکىهاى متراکمه در حالتى که هیچ نبینند.
تبصره: بالاترین وسیلهها براى فهماندن مطلب به طرف مقابل، مثل زدن است؛ و آن عبارت باشد از اینکه معقولات را به صورت محسوسات در آورند به جهت فوائد عظیمهاى که در ضمن آن مندرج است. و در ضرب المثل چهار خصلت است:
1- ایجاز لفظ: مطالب مفصله را در مختصرى بیان، و حقیقت امر را واضح سازد.
2- اصابه معنى: رساندن شخص را به معنى مقصوده منظوره.
3- حسن تنبیه: آگاه ساختن مخاطب را به نیکوترین طریق.
4- جودت کنایه: دربرداشتن کنایات و اشارات لازمه مفیده.
و چون مقصود از ضرب المثل آنست که مؤثر شود در قلوب آنچه را که تأثیر نکند وصف آن شیء، زیرا در مثل تشبیه خفى باشد به حلى و غائب به شاهد به مرتبهاى که معقول محسوس و مجهول معلوم گردد و اشخاص با فطانت و ذکاوت حقایق و دقایقى را از امثال دریابند؛ لذا مکرر در کلام مجید خداوند ضرب المثل را بیان فرماید براى تذکر، چنانچه فرموده:
وَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ «1». و نیز فرموده: وَ تِلْکَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ وَ ما یَعْقِلُها إِلَّا الْعالِمُونَ «2».
بیان: مثل منافقانى که اظهار کنند ایمان را و مخفى دارند کفر را، مثل کسى است که طلب کند روشنائى را به روشن کردن در شب تار، پس به روشنائى آن بهرهور و اطراف خود را مشاهده و مأمون گردد از مخاطره، در این اثنا ناگهان روشنائى خاموش و به وادى ظلمت حیران و سرگردان بماند. همچنین منافقان به اظهار کلمه توحید و ایمان، از نورانیت آن بهرهمند شوند و به مزایاى اسلام اختصاص یابند، مانند مخالطه و مناکحه با مسلمانان و حفظ مال و جان و اولاد ایشان و عزت یافتن به عزت مسلمانان؛ و چون ناگهانى پیک اجل در رسد، به ظلمت و بال نفاق و خوف شدت عذاب گرفتار آیند. حاصل آنکه حق تعالى در وقت مرگ، نور ظاهر ایشان را که اقرار و ایمان است تاریک گرداند، به جهت ابطان کفر؛ و لا جرم نور امن و راحت مبدل به ترس و عقوبت، و ایشان در تاریکى سخط و عقوبت بمانند که اصلا راهى براى بیرون شدن آن نبینند.
[ نظرات / امتیازها ]
نظری ثبت نشده است.
نظر شما ثبت شد و بعد از تائید داوران بر روی سایت قرار می گیرد.
18) صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لا یَرْجِعُونَ «18»
صُمٌ: کر هستند این جماعت منافقین از شنیدن حق، به این معنى که گوش دل را برشنیدن حق ندارند. بُکْمٌ: گنگ و لال هستند از گفتن حق، به این معنى که سخن حق را بر زبان جارى نکنند. عُمْیٌ: کور و نابینا هستند، که حق و آثار و بینات آنرا مشاهده نکنند؛ یعنى چشم دل و بصیرت آنها کور است که آیات واضحه الهیه را مشاهده کنند و ایمان حقیقى بیاورند. مراد آنست که چون آثار حقیقیه این سه عضو ظاهر نگردد، یعنى دلایل حقه را استماع نکنند و از روى اعتقاد اقرار به خدا و رسول ننمایند و آیات باهره و معجزات قاهره را منظور نظر ندارند؛ پس گویا قوه سامعه و باصره و ناطقه ندارند. فَهُمْ لا یَرْجِعُونَ: پس ایشان باز نمىگردند از کفر به ایمان و از نفاق به ایقان، چنانچه در آیه شریفه دیگر وصف فرماید: لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لا یُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا یَسْمَعُونَ بِها، أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِکَ هُمُ الْغافِلُونَ «1».
تنبیه: گوهر نفیسه و جوهر قدسیه عقل را که حق تعالى در وجود بشر مقرر فرموده، که به راهنمائى عقل خارج که پیغمبر باشد کمال سعادت را دریابد؛ لکن بدبخت انسانى که این ودیعه الهیه را ضایع ساخته، فهم و شنوائى و بینائى را معدوم و خود را به مرتبه حیوان بلکه از او هم پستتر گردد؛ زیرا چهار پا با ادراک جزئى، جدّ و جهد نماید در جلب منافع و دفع مضار، و لکن این جماعت با آنکه مدرک کلیات هستند، ابدا توجه به نفع و ضرر حقیقى ندارند؛ بلکه با علم به ضرر اقدام به آن نمایند. و نیز چهار پا به زجر زاجر، منزجر و ارشاد یابد، اما این جماعت به سبب فرط عناد و انکار به زجر زاجر و هدایت هادى، متأثر نگردند و مواعظ سبحانى در قلب آنها تأثیر نکند، لذا در گمراهى بمانند.
[ نظرات / امتیازها ]
نظری ثبت نشده است.
نظر شما ثبت شد و بعد از تائید داوران بر روی سایت قرار می گیرد.
19) أَوْ کَصَیِّبٍ مِنَ السَّماءِ فِیهِ ظُلُماتٌ وَ رَعْدٌ وَ بَرْقٌ یَجْعَلُونَ أَصابِعَهُمْ فِی آذانِهِمْ مِنَ الصَّواعِقِ حَذَرَ الْمَوْتِ وَ اللَّهُ مُحِیطٌ بِالْکافِرِینَ «19»
أَوْ کَصَیِّبٍ مِنَ السَّماءِ: یا حال منافقان مانند حال جماعتى است که گرفتار باشند میان باران درشت که به سرعت و هیبت تمام فرود آید از آسمان، یا از ابرى که، فِیهِ ظُلُماتٌ وَ رَعْدٌ وَ بَرْقٌ: در آن تاریکى تراکم و رعد و برق باشد. رعد عبارت است از صداى مهیب سخت، و برق عبارت است از روشنائى که در آن جهندگى و سوزندگى باشد. این جماعت گرفتاران، یَجْعَلُونَ أَصابِعَهُمْ فِی آذانِهِمْ: قرار مىدهند انگشتان خود را در گوشهاى خود، مِنَ الصَّواعِقِ حَذَرَ الْمَوْتِ: از سختى صداى صاعقههائى که از آن مىجهد به جهت ترس مردن و هلاک شدن. وَ اللَّهُ مُحِیطٌ بِالْکافِرِینَ: و خداى تعالى به علم شامل خود احاطه کننده است به آنان که کافر شدند، یعنى علم سبحانى به همه اقوال و افعال ایشان رسیده و هیچ چیز از نهانى و آشکارا و جزئى و کلى آنها بر ذات الهى مخفى نیست، یا قدرت الهى به جمیع آنها احاطه دارد بر وجهى که هیچیک از تحت قدرت او نتوانند خارج شوند و هریک به مجازات خود خواهند رسید.
وجه تمثیل: تشبیه فرموده ایمان و قرآن و چیزهائى که موجب حیات دین است به بارانى که سبب حیات زمین است، و آنچه مترتب بر ایمان است از تکالیف شرعیه و ترک ادیان باطله. و اقدام به جهاد با اقرباى خود را تشبیه فرموده به ظلمات به زعم آنان. و آنچه در قرآن است از وعده و وعید، تشبیه به رعد و برق، و ترس آنها از تهدید و توعید الهى را به حال کسى که رعد وبرق او را ترسانده و از شدت ترس گوشهاى خود را بگیرد از شنیدن آن.
در منهج نقل شده که چون منافقان خدمت حضرت پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم مىآمدند، انگشتها به گوشها مىنمودند، از ترس آنکه مبادا حکم الهى به کشتن آنها صادر گردد. حق تعالى تشبیه فرموده ایشان را به جماعتى که به جهت ترس هلاک شدن خود، وقت شنیدن صاعقه انگشتان را به گوش نهند، و چون حجج نیره قرآنى و آیات لامعه فرقانى به دیده بصیرت ایشان میرسید، نزدیک بود قلوب آنان به جهت نورانیت آیات قرآن ربوده شود از کیش خود و منتقل گردد به ایمان؛ حق تعالى تشبیه فرموده به برق که به سبب کثرت لمعان، نزدیک است چشمهاى اصحاب باران را برباید.
ابن مسعود نقل نموده که دو مرد منافق از حضرت پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم گریخته از مدینه جلاى وطن اختیار کردند. در راه بارانى شدید به آنها رسید. چنانچه در آیه ذکر شده، در آن حال متحیر ماندند؛ هرگاه برقى لامع مىشد، چند قدمى مىرفتند و چون تاریک مىشد مىایستادند، و چون صاعقه ظاهر شدى انگشت به گوش نهادى از ترس هلاک شدن، و چون بىتاب شدى مىگفتند کاش زود صبح شدى تا نزد پیغمبر رفته اسلام اختیار کردى. صبح خدمت حضرت اسلام آوردند. حق تعالى حال منافقین را به این دو مرد تشبیه فرموده که انگشتها به گوش نهند از ترس هلاک شدن.
[ نظرات / امتیازها ]
نظری ثبت نشده است.
نظر شما ثبت شد و بعد از تائید داوران بر روی سایت قرار می گیرد.
20) کُلَّما أَضاءَ لَهُمْ مَشَوْا فِیهِ، یعنى هر وقتى که برق فضا را روشن میکرد براه مى افتادند) و هر وقتى اموال آنها تمام میشد و یا ببلائى دوچار مى گشتند مى گفتند تمام
یَکادُ الْبَرْقُ یَخْطَفُ أَبْصارَهُمْ کُلَّما أَضاءَ لَهُمْ مَشَوْا فِیهِ وَ إِذا أَظْلَمَ عَلَیْهِمْ قامُوا وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ أَبْصارِهِمْ إِنَّ اللَّهَ عَلى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ «20
یَکادُ الْبَرْقُ: نزدیک است برق از شدت لمعان، یَخْطَفُ أَبْصارَهُمْ:
برباید چشمهاى آنها را. کُلَّما أَضاءَ لَهُمْ: هر زمانى که برق درخشان و به سبب آن راه را براى ایشان روشن گرداند، مَشَوْا فِیهِ: راه روند در آن روشنى؛ وَ إِذا أَظْلَمَ عَلَیْهِمْ: و زمانى که تاریک سازد راه را برایشان به سبب نبودن برق، قامُوا: مىایستند و قدم برنداشته و متحیر و سرگردان شوند. وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ: و اگر خواستى خدا، لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ أَبْصارِهِمْ:
هر آینه ببرد شنوائى آنها را به صداى رعد و دیدههاى آنها را به لمعان برق، إِنَّ اللَّهَ عَلى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ: بدرستى که خدا بر هر چیزى تواناست. پس البته قادر خواهد بود بر بردن گوش و چشم آنان.
تتمه تشبیه: همچنانکه خدا قادر است بر بردن چشم و گوش آن گرفتاران باران و رعد و برق، همچنین قادر است بر آنکه گوش و چشم منافقان را نابود سازد به سبب کفر و نفاق؛ زیرا قوه سامعه را در شنیدن آیات الهى و قوه باصره را در دیدن بینات سبحانى کما هو حقّه استعمال نکنند؛ لذا مستحق و سزاوار این عقوبت باشند.
از ابن عباس منقول است: مراد این آیه شریفه منافقانند که اول یهود بودند. چون فتح مکه پیش آمد، شاد شدند، گفتند این پیغمبر همانست که ما وصف او را در تورات خوانده و دانستهایم که او پیغمبر آخر الزمان است، و چون در احد شکست بر مسلمانان وارد شد، به سبب عدم ثبات ایشان و خلاف امر پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم مرتد شده از اسلام برگشتند.
تنبیه: یکى از صفات شنیعه و اخلاق قبیحه، صفت نفاق است؛ یعنى دورو بودن سر انجام بدى خواهد داشت. و حضرت پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم در وصایاى به حضرت امیر المؤمنین علیه السلام مىفرماید:
یا علىّ انّ للمؤمن ثلاث علامات: الصّوم و الصّلوة و الصّدقة و للمنافق ثلاث علامات: ان حدّث کذب و ان وعد خلف و ان ائتمن خان و لا تنفعه
یعنى مؤمن را سه علامت است: روزه و نماز و صدقه، و براى منافق سه علامت است: علامت اوّل آنکه اگر سخن گوید دروغ گوید. این کلام دو قسمت را شامل باشد، یکى سخن گفتن با خلق و دیگر گفتار دینى مانند الاسلام دینى و القرآن کتابى که عملیات صادره از منافق تکذیب فعلى باشد نسبت به گفتار او. علامت دوم آنکه اگر وعده کند خلاف نماید. این هم وعده با خلق و خالق را شامل است. علامت سوم آنکه اگر امانت قبول کند خیانت نماید؛ چه امانتى که از مردم به او سپرده شود و چه امانت الهى باشد که مراد دیانت اسلام و احکام قرآن باشد و نسبت به هر دو خیانت نماید.
[ نظرات / امتیازها ]
نظری ثبت نشده است.
نظر شما ثبت شد و بعد از تائید داوران بر روی سایت قرار می گیرد.
» روان جاوید
17) تمثیل براى مزید توضیح و نزدیک نمودن امر معقول است بمحسوس و نیز براى تثبیت و جاىگزین نمودن مطلب است در ذهن مخاطب خداوند تشبیه فرموده حال اهل نفاق را بکسیکه آتشى افروخته براى آنکه از آن استضائه نماید و چون آتش اطراف او را روشن کند بامر خداوند باد یا بارانى بیاید و آن آتش را خاموش نماید براى آنکه چون آنها قبول اسلام را در ظاهر نمودند پرتوى از آن نور بآنها رسید و خداوند احکام ظاهرى اسلام را از پاکى بدن و حفاظت جان و مال و غیرها بر آنها جارى ساخت و چون حقیقت نداشتند نگذاشت آنها از آن نور استفاده نمایند و خاموشفرمود آنرا که بدل آنها سرایت نکرد و واگذاشت آنها را در تاریکى جهل و ضلالت در دنیا و در ظلمت جهنم در آخرت، و در عیون از حضرت رضا (ع) نقل نموده که واگذاشتن خدا مثل واگذاشتن خلق نیست چون میدانست خداوند که آنها از کفر باطنى خودشان دست برنمیدارند کمک و لطف با آنها نفرمود و بحال خودشان گذاشت تا باختیار خودشان جهنمى شدند.
[ نظرات / امتیازها ]
نظری ثبت نشده است.
نظر شما ثبت شد و بعد از تائید داوران بر روی سایت قرار می گیرد.
18) کوران و کران و گنگانند در دنیا که ادراک علوم حقه و معارف الهیّه را نمىنمایند لذا خداوند فرموده در آیه دیگر دلهائى دارند که بآنها نمىفهمند و چشم هائى دارند که بآنها نمىبینند و گوشهائى دارند که بآنها نمىشنوند یعنى از امور اخروى در دنیا و در آخرت هم کور و کر و گنگ محشور میشوند چنانچه در آیه دیگر باین معنى تصریح فرموده است و از این ضلالت بهدایت هرگز بازگشت نمینمایند.
[ نظرات / امتیازها ]
نظری ثبت نشده است.
نظر شما ثبت شد و بعد از تائید داوران بر روی سایت قرار می گیرد.
19) أَوْ کَصَیِّبٍ مِنَ السَّماءِ فِیهِ ظُلُماتٌ وَ رَعْدٌ وَ بَرْقٌ یَجْعَلُونَ أَصابِعَهُمْ فِی آذانِهِمْ مِنَ الصَّواعِقِ حَذَرَ الْمَوْتِ وَ اللَّهُ مُحِیطٌ بِالْکافِرِینَ «19»
ترجمه
یا مانند باران شدید است از آسمان که در آن ظلمتها و رعد و برق است میگذارند انگشتان خودشان را در گوشهاشان از صداهاى مهیب آسمانى از ترس مرگ و خدا احاطه دارد بر کافران..
تفسیر
خداوند ثانیا براى مزید توضیح و تبیین تشبیه فرموده است حال منافقان را بکسانیکه در باران شدید واقع شده باشند چون خطابات الهیه و ارشادات حقه مانند باران که احیاء اراضى موات را مینماید دلهاى مرده را از نور معرفت زنده میکند و در آن ظلمات شبهات و شکوک و مصائب ناشیه از آنها است چنانچه اشخاصیکه در بیابان بباران شدید گرفتار شوند از اطراف ظلمتها مشاهده مینمایند و چون مشتمل بر انذار و تخویف و وعید است در آن رعد است که موجب ترس میشود و چون متضمن آیات باهرات که موجب استبصار است میباشد در آن برق است که دلها را روشن مینماید و در اینحال منافقان چنان از استماع مواعظ حقه و معارف الهیه امتناع داشتند که گویا انگشتهاشانرا در گوشهاشان گذارده بودند که چیزى از آن بیانات بگوششان نرسد مبادا زهرهشان آب شود و بمیرند یا برق صاعقه شود و آنها رابسوزاند باین اندازه بر طبع آنها گران بود مخصوصا وقتى که از پیغمبر (ص) راجع بامیر المؤمنین (ع) فضیلت و منقبتى مىشنیدند یا تهدید و لعنى راجع باعداء آنحضرت که نقض بیعت نموده بودند که در این حال پنبه غفلت در گوش میگذاردند و خود را از شنیدن منصرف مینمودند که مبادا رنگ رخساره آنها تغییر کند و اهل ایمان متوجه شوند که آنها با آنحضرت عداوت دارند و مقصود بتهدید و لعن میباشند چون در عین حال از پیغمبر (ص) هم خوف و رجاء داشتند و بخیال خودشان میخواستند امر را بر آن حضرت هم مشتبه نمایند و میترسیدند از آنکه اگر پرده از روى کار برداشته شود پیغمبر (ص) امر بقتل آنها صادر فرماید و خداوند بر آنها و نیّات فاسده آنها احاطه علمى دارد و میتواند نفاق و کفرشانرا ظاهر و اسرارشان را فاش فرماید، پس اى برادر عزیز با خداى خود دو رنگى و نفاق مکن و یکرو و یکدل و یک جهت باش و اعمال خود را خالص از ریا و سمعه نما که نفاق با هر کسى بد است چه رسد بخداوند که از ضمائر بندگان آگاه است و کسى نمیتواند با او نفاق کند.
[ نظرات / امتیازها ]
نظری ثبت نشده است.
نظر شما ثبت شد و بعد از تائید داوران بر روی سایت قرار می گیرد.
20) یَکادُ الْبَرْقُ یَخْطَفُ أَبْصارَهُمْ کُلَّما أَضاءَ لَهُمْ مَشَوْا فِیهِ وَ إِذا أَظْلَمَ عَلَیْهِمْ قامُوا وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ أَبْصارِهِمْ إِنَّ اللَّهَ عَلى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ «20»
ترجمه
نزدیک باشد برق برباید چشمهاشان را هر زمان که روشانى دهد براى آنها بروند در آن و چون تاریک سازد بر آنها بایستند و اگر خواهد خدا هر آینه ببرد گوششان و دیدهاشان را همانا خدا بر هر چیزى توانا است..
تفسیر
حال منافقانیکه در آیه قبل ممثل شده بود از جهت ابتلاء ببرق مانند کسانى است که در آنحال ببرق چشم بدوزند نه آنکه از برق چشم بپوشند و از شعاعش راه را پیدا کنند که ممکن است در آنحال برق چشم آنها را بزند و زائل نماید و راه را هم پیدا نکنند زیرا آنها بنظر انصاف در آیات الهى نظر ننمودند تا راهنماى آنها باشد و موجب اصلاح دنیا و آخرتشان شود بلکه بنظر عناد و لجاج نگریستند که نزدیک شد همان آیات باهرات که براى هدایت و ارشاد خلق نازل شده بود آنها را کور کند چون کسیکه یک حق واضح را منکر شود جرئت بر انکار حق پیدا میکند و بتدریج انکار تمام حقائق را نموده دیده بصیرت آن بکلى زائل میشود مانند کسیکه بقرص خورشید نظر کند که بتدریج نابینا میشود و اگر از قرص چشم بپوشد از نورش استفاده میکند و تمام اشیاء را میبیند دیدهاش هم
محفوظ میماند و هر زمان که ظاهر میگشت براى آنها آیات و معجزات باهرات معتقد میشدند بحقیت دین و متمایل باظهار و داد با اولیاء خدا و اطاعت پیغمبر (ص) و هر وقت حکمى از احکام اسلام صادر میشد که مخالف با هواى نفس آنها بود مانند جهاد و تمکین از اوامر امیر المؤمنین (ع) دلگیر و متوقف و متحیر میگشتند و دنیا در نظرشان تیره و تار میشد و در موقعیکه بذل غنائم و صدقات میشد بعجله براى اغتنام و أخذ حاضر بودند و چون بناء اداء خمس و زکوة بود مانند خر بگل میماندند و اگر معاندین شبهه در دین مینمودند آنمختصر اعتقاد را هم از دست میدادند و اگر خدا میخواست بکلى کور و کرشان میکرد تا آنکه از این دو دلى و سرگردانى بیرون آیند و نترسند از آنکه پیغمبر (ص) و اصحاب خاص مطلّع شوند از باطن آنها و بکشندشان و کفرشانرا ظاهر میفرمود تا نتوانند در نتیجه اسلام ظاهرى جان و مال خودشان را حفظ نمایند ولى خدا خواست بهمان حال باقى بمانند تا در دنیا ذلیل و مردود الطرفین باشند و در آخرت هم بعذابى اشدّ از عذاب کفار ظاهرى گرفتار شوند.
[ نظرات / امتیازها ]
نظری ثبت نشده است.
نظر شما ثبت شد و بعد از تائید داوران بر روی سایت قرار می گیرد.